محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)

133

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)

تصميم گرفت با مكر و حيله يوسف را گرفتار كند و به خاطر عزت بربادرفته‌اش از او انتقام گيرد . در مقابل نقشه‌هاى زن ، يوسف عليه السّلام نيز تصميم گرفت كه بدى را با بدى مكافات كند و هر حيله‌اى را با مكرى پاسخ دهد ، ولى نور نبوت در قلب يوسف درخشيد و برهان الهى در روحش تجلى كرد و به او وحى شد : فرار بهتر از مبارزه و مسالمت بهتر از حمله است ! يوسف عليه السّلام وحى پروردگار خويش را دريافت و در پيروى از آن به سوى درب شتافت ولى زليخا نيز براى گرفتن گريبان او به دنبالش دويد و به هنگام فرار ، پيراهن يوسف را از عقب گرفت و به سوى خود كشانيد ، در اين گيرودار و در اين كشمكش ناگهان عزيز از در وارد شد و يوسف را در حالى ديد كه پيراهن او پاره شده و در كنارى ايستاده است . وضع آشفته منزل زمينه ايجاد شك و شبهه و تهمت را آماده كرده بود ، زن ناچار به حيله‌گرى و مكر خود و يوسف به راستگويى و صراحت خويش پناه برد . زليخا با مظلوم‌نمايى گفت : اى عزيز ! يوسف رعايت تو را نكرده و حرمت همسر تو را حفظ ننموده ، او مىخواست دامن عصمت مرا آلوده كند ، او از من درخواست عمل ناشايستى كرد ، « كيفر آن‌كس كه حريم حرم تو را بشكند و به آن سوء قصد كند جز زندان و عذابى دردناك نيست . » « 1 » اكنون يوسف عليه السّلام در برابر فتنه ، پناهى جز صراحت در گفتار و اعتراف به واقع ندارد ، زيرا زليخا با دروغگويى و بهتان درصدد انتقام برآمده ؛ لذا يوسف گفت : حقيقت خلاف آن است كه بانوى حرم گفتند ، ايشان مرا به خود دعوت كرد و دامن پاك مرا به سوى خود كشاند و اين پيراهن من است كه بر صدق گفته‌ام گواهى مىدهد . همان موقع كه عزيز مصر جريان يوسف و همسر خود را بررسى مىكرد ، پسر عموى زليخا كه مردى زيرك و هوشيار و دانا و بصير بود ، وارد شد و از تبادل كلمات داستان را فهميد و حقيقت قصه و واقع قضيه را دريافت و گفت : اگر پيراهن يوسف از

--> ( 1 ) . سوره يوسف ، آيه : 25 « ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً . . . » .